#احساس_عجیب_پارت_53

دهن باز کرد چيزي بگه که محيا با عصبانيت گفت

محيا :بس کنين ديگههههههه خواهشا بريم کلاس دير شد

کلافه از جام پاشدم خاک روي مانتومو تکون دادم اصلا حوصله مسخره ترين کلاس دنيا رو نداشتم هنــــر و تمـدن اسلامي

مطمئنم امروزم يه دعوايه حسابي با استاد احمقش دارم

به سمت کلاسمون رفتيم و نشستيم ...

.

تا شب اتفاق خاصي نيوفتاد بعد از تموم شدن کلاسام رفتم خونه طرحامو کشيدم

يه کم چرخيدم

البته بگم که ميثمم شوصون بار زنگ زد جواب ندادم آخر شب هم چند تا اس ام اس عاشقانه داد ....روي تختم بودم و اس ام اس هاي رنگو وارنگ ميثم باعث شد يه کوچولو دلم براش تنگ بشه ...بدون اينکه بخوام فکرم پر شد از خاطرات گذشته ...

- ميثم خوب اين مانتو ها مد شده من دوسش دارم



نفسم از صبح حواسم بهت بود آستيناش شل بود دستاتو بالا ميگرفتي تا زير بغلتم معلوم ميشد

الانم ميريم دم خونتون لباستو عوض ميکني بعد ميريم تولدسپيده

وگرنه تولد بي تولد



ماشينو جلوي خونمون نگه داشت حالا من هر چي بگم اين مانتو رو دوست دارم ول نميکنه ولي من سارام يه چيزيو خواسته باشم همونه ...



شيطنتم گل کرد

خودمو خم کردم سمت ميثم ميدونستم با اون عطر فوق العاده تحريک کننده اي که من زدم يه کم کارم خطرناکه ولي به ميثم اعتماد داشتم

زمزمه وار گفتم :

-ميثمممممم

جانم

بيشتر خم شدم و صورتمو روبروي صورتش قرار دادم هميشه عادت داشت سه تا دکمه بالاش باز بود منم سوءاستفاده کردم




romangram.com | @romangram_com