#احساس_عجیب_پارت_54



دستمو رو سينش گذاشتم با انگشتم روي سينه ي خوش فرمش خط هاي فرضي ميکشيدم نقطه ضعفشو ميدونستم گوشش بود با چونه اش دوباره گفتم

-ميثممم؟؟

جون دلم خانومم

چشماي خمارش که مدام به لباي رژ زده ام نگاه ميکرد فهميدم نقشه ام در حال عملي شدنه

تير خلاصو زدم ...

گردنمو کج تر کردم طوري که نفسام بخوره به گلوش لاله ي گوششو به آرومي بوسيدم

با انگشتم روي صورت شيش تيغ شدش کشيدم از گوشش شروع کردم و تا چونه اش امتداد دادم

بهش نگاه کردم ديدم مسخ شده با يه نفسايي که غير طبيعي تند شده بود داره نگام ميکنه تعجب کرده بود چون تاحالا من هيچ وقت انقدر بهش بهش نزديک نشده بودم

حقيقتا از نگاهش ترسيدم ميدونستم ميثم قبلنا با دخترا روابط بازي داشته ولي از وقتي باهم دوست بوديم به خاطر من پاشو از گليمش دراز تر نکرده بود

پشيمون از کارم خواستم سرمو عقب بکشم که مچ دستمو گرفت

صورتو چشماش علنا سرخ شده بود با صداي تب دار و کشيده اي گفت



-وقتي با دم شير بازي ميکني بايد منتظر عواقبشم باشي عزيزم



با چشمايي که از زور خماري رو به بسته شدن بود به لبام نگاه کرد ...

خودشو خم کرد جلوتر ...

صورتش آروم آروم نزديک صورتم ميشد نفساش ديوونم کرده بود

هرچي نباشه منم دختر بودم دختري که تا حالا از طرف هيچ جنس مخالفي چنين چيزاييو تجربه نکرده بود



کل وجودم داغ بود داشتم ميسوختم نتونستم تحمل کنم و منم آروم آروم سرمو بردم جلوتر لبام مماس با لباي ميثم بود که

با صداي کسي که محکم به پنجره ماشين ميکوبيد جفتمون

از دنياي احمقانمون اومديم بيرون

هردو به سمت صدا چرخيدم با ديدن مردي که لباس پليس پوشيده بود رنگم پريد


romangram.com | @romangram_com