#احساس_عجیب_پارت_52



بي حوصله گفتم



-خوبالا تو ام چيزي که زياده کار

يه نگاه عاقل اندر سفيهي همراه با تاسف بهم انداخت ...با تعجب گفتم

-مگه خانواده ي روهان خارج از کشور زندگي نميکردن ؟اين کي اومد شرکت زد که ما نفهميديم



چهار ساله ايرانه

با تعجب گفتم

-چي ؟پس چرا ما نفهميديم ؟

شونه اي بالا انداخت

-منم نميدونستم روهانم نگفته بود ...دوسال پيش که غيبش زد من توي اينستاگرام اتفاقي رايانو پيدا کردم ...توي صفحه اش با روهانم عکس داشت فهميدم که داداششه ...ولي خوب اينطوري که دستگيرم شد رايان چهار ساله که ايرانه ...اينکه چرا ايرانه و چرا روهان به ما نگفت رو نميدونم



رفتم توي فکر ...شديدا کنجکاو شده بودم سر در بيارم از زندگيش ...مخصوصا الان که فهميده بودم شرکت داره ...

و چيزي که ذهنمو خيلي مشغول کرده بود اين بود که چرا رايان چهار ساله ايرانه ؟واقعا چرا ؟

محيا از جاش بلند شد رو کرد به منو حديث و دستوري گفت

-بلند شين بلند شين حديث پاشوکه الان از دست اين گودزيلا از کلاسمون ميوفتيم

حديث خودشو ولو کرد توي بغل من و مسخ شده گفت

-واي نگو محي من چطوري بيام تو کلاس فکر رايان از سرم نميره ...

محکم هلش دادم و گفتم

-پاشووووووو خودتو جمع کن باو دخترع کج کوله انگار نه انگار با کاظم چلاق دوسته ...

باتشر گفت :

-کاااااااامي

-اه اه نکبت تو هم خودتو کشتي با اون کاميه گدا گشنه ...انگار کي هست تحفه


romangram.com | @romangram_com