#احساس_عجیب_پارت_50

-داري واردارم ميکني روزيو بهت نشون بدم که جلوي همين سويا جوري التماس کني که مرغاي آسمون به حالت گريه کنن

مانتومو با دست صاف کردم و ريلکس گفتم

-باشه توي خوابت شااااايد به اون روز برسي ...اما مطمئن باش تويه روياتم روزيو نميبيني که من جلوت سر خم کنم

بي حوصله گفت

-تو بيداري ميبينم .جفتمون ميبينيم



در ماشينو باز کردم و در همون حين با تمسخر گفتم

-ميبينيم کي کيو به التماس کردن ميندازه



از ماشين پياده شدم و دره ماشينو با تمام توانم کوبيدم

طولي نکشيد که صداي جيغ لاستيکاش بلند شد

با چهره اي که از خشم سرخ شده بود به سمت دانشگاه رفتم ..کثافط ميمرد جلوي دانشگاه پيادم ميکرد





وارد دانشگاه شدم و به سمت مخفي گاه اکيپمون به راه افتادم با ديدنشون قدمامو تند تر کردم و وقتي نزديکشون رسيدم بي هوا کيفمو انداختم تو بغل محيا گوشيمم انداختم تو بغل حديث



محيا :وحشي آمازوني

عصبي نشستم و گفتم

-خفه اعصابم کيشميشيه

حديث :باز با کدوم ننه مرده اي دعوا کردي ؟

رو به حديث اشاره اي به محيا کردمو گفتم

-با داداش زيد اين مارمولک

جفتشون يه کم فکر کردن بعد محيا با کنجکاوي گفت

-رايااان ؟


romangram.com | @romangram_com