#احساس_عجیب_پارت_42
بي توجه به دستش اخمامو کشيدم تو همو گفتم
- من با تاکسي ميرم
کلافه شد ...دستش پايين افتاد و گفت
-منو که ميشناسي سارا ؟خيلي دارم واست کوتاه ميام يا با زبون خوش مياي سوار ميشي يا به زور سوارت ميکنم
خنده بلندي کردمو تمسخر آميز گفتم
-مادر نزاييده کسي به من زور بگه گنده تر از تو ام نتونسته منو به کاري مجبور کنه تو که ديگه جوجه اي ....
خيلي عصباني شد خيز گرفت سمتم که با دوپاي اضافه تر شروع کردم به دويدن به طرف خيابون ميثمم سوار ماشينش شد و دنبالم اومد کم مونده بود که برسه بهم رسيدم به خيابون اصلي
و خودمو انداختم جلو يه ماشين خداروشکر به موقع ترمز کرد وگرنه الان دل و رودم بايد از تو آسفالت جمع ميشد
فورا سوار شدمو درو بستم
درحالي که مدام بيرونه نگاه ميکردم گفتم
-جون آقا بزرگ ننه ي خانوم جونت برو توروخدا هيچي نپرس فقط برو ....
ماشين راه افتاد رومو کردم اونطرف تا از اين آدم نيکو کار تشکر کنم ولي با ديدنش حرف تو دهنم ماسيد......
با تعجب و هيجان گفتم
-
با تعجب و هيجان گفتم
-رايــــــــــــــان .....
صاف نشستم و ادامه دادم
romangram.com | @romangram_com