#احساس_عجیب_پارت_41
-داري بي انصافي ميکني سارا ...من هنوزمم همون ميثمم ..
اصلا دوست نداشتم حرفهاي تکراريشو بشنوم
با صدايي که سعي ميکردم بلند نشه گفتم
-باشه ميثم ...باشه قطع کن
تک خنده اي کرد و گفت
-منتظرم
با حرص گوشيو قطع کردم ...مشتي به بالش کوبيدم و با حرص گفتم
-همين اول صبحي گند زد به کل روزم
موهاي وز شدمو از توي صورتم زدم کنار ...از جام بلند شدمو رفتم جلوي آينه ...اعصابم بيشتر خورد شد
ملت صبح از خواب ميشن ...عين سيندرلان ..اونوقت من چي ؟شدم عين دراکولا...دستي به موهاي خرمايي بي حالتم کشيدم و به غر زدنم ادامه دادم .
-الکي براي من دراز ميشن ....چي ميشد يه کم حالت داشتين من کيفتونو ميبردم ؟
پوفي کردم و به سمت دستشويي رفتم ...امروز از اون روزايي بود که من از تموم دنيا شاکي ام ...
دستو صورتمو که شستم اومدم بيرون ..مانتو شلواري پوشيدم و مقنعه امو هم سر کردم...کوله ي مشکي مو برداشتم و خرتو پرتامو انداختم توش ...اندکي عطر به خودم زدم و از اتاق و در نهايت از خونه خارج شدم ...
به محض اينکه در حياطو باز کردم ميثم از ماشين آيودي s5سورمه اي رنگش پياده شد قبلنا ماشين نداشت
البته اون اواخر يه دويستوشش خريده بود
اما الان ظاهرا خيلي وضعش خوب شده معلومه از مرواريد زياد بهش ماسيده
با لبخند به سمتم اومد و گفت
-صبح بخير خوابالو ...
دستشو دراز کرد به سمتم و ادامه داد
-بيا بريم ..ميرسونمت
romangram.com | @romangram_com