#احساس_عجیب_پارت_38

-نه اصلا ...من يه لحظه هم نميتونم کس ديگه ايو کنار خودم ببينم ...



پس دلتو يه دل کن محيا ...

لبخندي زدم و ادامه دادم

-چقدر سرنوشتمون مثل همه ...ما هردوتامون دوسال پيش طرد شديم و الان همونايي که مارو طرد کردن برگشتن

با کنجکاوي گفت

-ميثم بازم اومد ؟

سرمو تکون دادم و گفتم

-آره امروز

با تعجب گفت

-واقعا ؟چيشد ؟

شروع به تعريف کردن اتفاقات کردم....يه بار من ميگفتم و يه بار محيا ...اونقدر غرق حرف زدن شديم که نفهميديم کي ساعت يازده شد ...با تلفني که بابام زد فهميدم دير وقت شده ...

از جام بلند شدم و از محيا خداحافظي کردم واز خونشون خارج شدم ...ساعت يازده شب بود ...يه کم ترسيدم اما چون فاصله ي خونمون خيلي کم بود خيلي زود خودمو به خونه ي خودمون رسوندم ...

درو با کليد باز کردم و وارد شدم ...بابام روي مبل نشسته بود و داشت روزنامه ميخوند ...

درو بستم و با صداي آرومي گفتم

-سلام بابا

به خودش اومد ...برگشت طرفم و گفت

کجايي تو دختر ؟اومدم خونه ديدم نيستي دلم هزار راه رفت...

کفشامو گذاشتم توي جاکفشي و در همون حال گفتم

-زنگ زدي ديگه منم گفتم خونه ي محيام

سري تکون داد و گفت

-باز تو رفتي خونه ي اين دختر زمان و مکان يادت رفت ؟

صاف ايستادم و بهش نگاه کردم ...با اينکه بخشيده بودمش اما نميتونستم باهاش مثل تموم پدرو دخترا ارتباط برقرار کنم ...با لحني که سعي ميکردم توش کينه نباشه گفتم

-شايد اگه مامانم زنده بود ...به جاي خونه ي محيا الان ور دل مامانم بودم و با اون دردو دل ميکردم


romangram.com | @romangram_com