#احساس_عجیب_پارت_37

-نميدوني وقتي اينا رو ميگفت من چه حالو روزي پيدا کردم ...

سرمو به نشونه ي تاسف تکون دادم پرسيدم

-چطوري تصادف کرد ؟



همون روزي که بليط داشته ...از خونه در اومده که اون دختره که داغ بچش به دلش مونده بوده با سرعت زده بهش...گفتم که ..اونقدر محکم زده که روهان تا هشت ماه بستري بوده ...

صاف نشستم و رفتم توي فکر هضم اين حرفا براي منم سخت بود چه برسه به محيا

ياد رايان افتادم ..براي همين گفت قضاوت نکن ...چون برادرش هشت ماه بستري بوده ...

مردد پرسيدم

-تو ...ميخواي چيکار کني ؟روهانو ميبخشي ؟

با لحن غمگيني گفت

-نميدونم...موندم بين دوراهي ..روهان قسم خورد گفت من مست بودم ..گفت حتي سمت دختره هم نرفتم ..اون چسبيده به من ...حتي اگه اينطور باشه ...قبول کردنش سخته...از يه طرف با خودم ميگم بيخيالش ميشم و ميرم دنبال زندگيم ..از يه طرفم قلب وامونده ام بهم اجازه نميده ...

لبخندي به ترديدش زدم ...ميدونستم که روهان عاشق محياست ...محيا هم همينطور ..اگه تا ديروز ميگفتم روهانو فراموش کن ...چون از جانب روهان اطميناني نداشتم ...اما الان خيلي خوب ميدونم حس روهان به محيا چيه ...

دستشو گرفتم و با لحن محکمي گفتم.

-قبولش کن محيا ...اگه قبولش نکني ..زندگيت سخت ميشه...روهان اشتباه کرد ميدونم اما تاوانشم داد ...هشت ماه خوابيدن روي تخت بيمارستان آسون نيست ...تو با قبول نکردنش ..هم در حق خودت ظلم ميکني هم در حق روهان

بهم نگاه کرد توي چشماش ترديد به خوبي حس ميشد ..لبخندي زدم و گفتم



-نگران نباش محيا ...روهان هنوز تو رو دوست داره ...من اون روز از نگاهاش بهت فهميدم ...



مرددگفت

-يعني ميگي ببخشمش ...



تصميم با خودته ...بايد به قلبت رجوع کني ...ببين ميتوني يک عمر دور ازش زندگي کني ..ببين ميتوني مرد ديگه ايو جايگزينش بکني ؟



ترسيده گفت


romangram.com | @romangram_com