#احساس_عجیب_پارت_36

بهش گفتم

-چرا اومدي دنبالم ؟چرا واينستادي ور دل عشقت ؟

تعجب کرد و گفت

-عشقم ،عشقم کيه ؟

گفتم -هموني که تو رستوران باهاش بودي ...

نگاهم کرد بعد خندش گرفتو گفت

-اين دختره يه زماني هم محليمون بوده يادت نيست گير داده بود به من ؟هموني که اسمش فرناز بود ...

جمله ي محيا که تموم شد با هيجان گفتم

-اين همون بود؟چقدر بيريخت شده بود ..

محيا سرشو تکون داد و ادامه داد

-گويا روهانو تو اون رستوران ديده دوباره گير داده بهش ...روهانم چسبوندتش به ديوار و خفتش کرده

سرمو به معني فهميدن تکون دادم و گفتم

-آره معلوم بود ...

مردد پرسيدم .

-قضيه تصادف چيه ؟

تا حرف از دهنم در اومد اشکي چکيد روي گونش و گفت

-اونجا با يکي رابطه داشته ...اون موقعي که ادعا ميکرد عاشق منه اونجا با يکي ديگه رابطه داشته ...گفت که مست بودم ...نفهميدم ...اون رفته بود ...چون مادرش در شرف مرگ بود ...نميدونم چطور سر از تخت خواب يکي ديگه دراورده بعد از اينکه مادرش مرد ...خواست برگرده اما اون دختر رفته خونش بهش گفته ....ازش حامله است ...

با گريه ادامه داد

-از روهان حامله بوده ...سارا ...از روهان .

ناباور خيره شده بودم به محيا ادامه داد

-روهان همون روزا بليط گرفته بوده که برگرده اما دختره خيلي اسرار کرده...روهان گفت اصلا باور نکرده که بچه ي توي شکمش مال اون باشه ..ميگفت دختر درستي نبوده...ميگفت اعصابم خيلي متشنج بوده ...

چند تا نفس عميق کشيد و ادامه داد

-روهان ميخواسته از پله هاي خونش بياد پايين ..دختره جلوشو گرفته ...دوباره شروع کرده به گفتن همون حرفا ...روهانم بي توجه هلش داده اونطرف ...دختره از پله ها افتاد ...و بچه اش سقط شد

هيني گفتم و دستمو گرفتم جلوي دهنم ...محيا نگاهي بهم انداختو گفت


romangram.com | @romangram_com