#احساس_عجیب_پارت_35

سرشو تکون داد ..در حالي که گريه اش شدت گرفته بود گفت

-اما چيزي که بيشتر عذابم ميده ...کسيه که بهش زده!

تعجب صدام بيشتر شد و گفتم

-مگه کي بهش زده ؟

انگار اصلا سوالمو نشنيد ميون گريه و هق هق گفت

-ا...اون ازش ح... حــ ــامله بوده ...بچه ي خـ...خـــودشو کشت ...اون بــ...بـــ ــدون توجه بــ ـه من ...

هق هق اجازه حرف بيشتريو بهش نداد

هيچي از حرفاش نميفهميدم ...ناچارا از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...ليواني پر آب کردم و چند تا قندم توش انداختم ..قاشق کوچيکي برداشتم و همونطوري که آب قندو هم ميزدم به سمت محيا رفتم ...

ليوانو آب قندو به سمتش گرفتم اول قبول نکرد اما با اسرار راضيش کردم که بخوره ...وقتي آب قندو خورد کشيدمش توي بغلم ...حالو روزش نگرانم کرده بود ...کمي که آرومتر شد بدون اينکه من چيزي بگم خودش شروع کرد به حرف زدن



وقتي از اون رستوران اومدم بيرون اومد دنبالم ...

خواستم تاکسي بگيرم اما جلومو گرفت ...

خيلي سعي ميکردم که اشکم در نياد

بهش گفتم

-چيکار داري ولم کن ...

جوابمو نداد و فقط نگاهم کرد ...

ازش فاصله گرفتم که اينبار مچ دستمو محکم گرفت

من وقتي ديدمش با اون دختر توي اون وضع ديوونه شدم سارا ...اعصابم خيلي متشنج بود براي همين محکم خوابوندم زير گوشش ...چيزي نگفت خواست بغلم کنه اما مانعش شدم ...خيليا نگاهمون ميکردن ...بي توجه به همه به زور بغلم کرد ...ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و گريه رو از سر دادم در همون حينم تند تند ميگفتم

-ازت متنفرم روهان ...تو پستي ...هرزه اي ...آدم نيستي ...

زياد يادم نيست چيا بهش گفتم ...خيلي حرفها بارش کردم عصباني شد و سرم داد زد و گفت که خفه شو

يه کم ترسيدم ..دستمو گرفت به زور سوار ماشينش کرد ...هر چي تقلا کردم ماشينو نگه نداشت ..منم بيخيال شدم تموم طول راهو گريه کردم ...اما بيصدا ..روهان نگاهم نميکرد ...يه لحظه نتونستم جلوي هق هقمو بگيرم ...نگاهم کرد و وقتي ديد گريه ميکنم ...بي هوا ترمز کرد ...يه جاده ي خاکي بود که کمتر ماشيني از اونجا عبور ميکرد ...از ماشين پياده شد و منو به زور پياده کرد ...

دوباره بازوهامو گرفت خيلي عصباني بود ...با عصبانيت گفت

-حق نداري گريه کني...

گريم بيشتر شد ...من حس خيلي بدي داشتم ...بعد از دوسال ...کنار يه دختر ديده بودمش نتونستم مغرور باشم سارا ..


romangram.com | @romangram_com