#احساس_عجیب_پارت_34

دلتنگتم

حالا که بارونه ...رو گونه هام اشکو ميلرزونه

تو نباشي زندگيم زندونه ...

دلتنگتم ...جوري که هيشکي نيست

کاش برگردي ...دلتنگي شوخي نيست

تا نباشي دنيام زمستونه

(دلتنگتم _امين رستمي)



آهنگ که تموم شد دوباره کوبيد روي ضبط و اينبار خاموشش کرد ...بهش نگاه کردم که بگم چته ...اما نگاهم به اشک روي گونش خشک شد

باورم نميشد که ميثم بخواد اشک بريزه ...مثل هروقت ديگه اي که اشک يک مرد رو ميديدم ...قلبم پر از درد شد ...ميخواستم چيزي بگم ...اما هيچ حرفي براي دلداري دادنش بلد نبودم ...

ناچارا صاف نشستم و مشغول بازي کردن با انگشتهاي دستم شدم ....

تموم طول راه به سکوت سپري شد ...حتي وقتي رسيديم ...ميثم نيم نگاهي حواله ي صورتم نکرد ...بدون اينکه خداحافظي کنم از ماشين پياده شدم ميثمم خيلي سريع حرکت کرد و رفت ...دوباره ياد محيا افتادم ..با دو خودمو به خونشون رسوندم و زنگو زدم ...طولي نکشيد که در با صداي تيکي باز شد

هيجان زده شدم و درو باز کردم ...تند تند حياط کوچيکشونو طي کردم و از پله ها بالا رفتم ...در خونه باز شد و محيا آشفته جلوي در نمايان شد ...با ديدن حالو روزش نگران شدم و گفتم

-چيشده؟چشمات چرا قرمزه ؟ ديروز کجا رفتي ؟چرا غيبت زد ؟ ميدوني چقدر نگران شدم

بي حوصله دستمو گرفت کشيد داخل درو بست ..به سمت مبل ها رفت و روش نشست و گفت

-يکي يکي بپرس



کنارش روي مبل هاي کرم رنگ نشستم و گفتم

-باشه يکي يکي ميپرسم جريان چيه ؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که

بغضش ترکيد و با گريه هق هق و گفت

-سارا روهان اين مدت توي کما بوده ...يکي با ماشين جوري بهش زده که تا هشت ماه بستري بوده

با تعجب و ناباوري گفتم

-چي ؟


romangram.com | @romangram_com