#احساس_عجیب_پارت_39

چشماش سراسر غم و شرمندگي شد ...از خودم بدم اومد ...از اينکه نتونستم جلوي زبونمو بگيرم و دلخورش کردم

بابام ابهت خاصي داشت ...اما وقتي اسم مامانم ميومد انگار تمام غم دنيا به دلش سرازير ميشد خجالت زده گفت

-تو ...تو از من متنفري ؟

فوري گفتم

-اين چه حرفيه بابا ...شما باباي منيد ...من گذشته رو فراموش ...

مکثي کردم و ادامه دادم

-فراموش که نه اما ديگه بهش فکر نميکنم ...

لبخندي زد و گفت

-من خيلي خوشحالم که تو دخترمي ...

مصنوعي لبخندي زدم و گفتم

-منم خوشحالم که تو باباي مني ...هرچند ..باباي طاها و آنديا هم هستي ...

سرشو تکون داد

-آره هستم ...اما تو ...توي قلب من جات جداست ...تو خيلي شبيه آلمايي ....يادگار اوني ...برام عزيزي ...

لبخند تلخي زدم و گفتم

-ممنون ..من ديگه برم بخوابم ...شب بخير ...

شام خوردي بابا ؟

سرمو تکون دادم

-آره يه چيزي با محيا خورديم

پس برو بخواب باباجون شبت بخير

لبخندي زدم و از پله ها بالا رفتم ...وارد اتاقم شدم و لباسامو کندم و هرکدومو يه گوشه اي پرت کردم ..خودمم شوت شدم توي تخته خوابم و طبق معمول مثل خرس به خواب رفتم

صبح با صداي زنگ اعصاب خورد کن موبايلم بيدار شدم زنگ هشدار نبود انگار يکي داشت به گوشيم زنگ ميزد

چرخي زدم و دستمو دراز کردم ...اما هيچ چيز آشنايي نديدم...به سختي لاي پلکمو باز کردم ...

هوووف مثل هميشه از تخت افتاده بودم پايين و حاليم نشده

به سختي توي جام نشستم که صداي شکستن استخونام بلند شد ...با چشمهاي نيمه باز دنبال گوشيم گشتم و بالاخره پايين تخت پيداش کرد


romangram.com | @romangram_com