#احساس_عجیب_پارت_168



با اجازه اي گفتمو از جام بلند شدم وبه سمت اتاقم رفتم



تا شب به جاي خاستگاري و ميثم

فقط به رايان و آينده ي نامعلومم فکر کردم ...

از يه طرف ميترسيدم ..

از يه طرفم هيجان زده بودم براي تجربه اي که ميخواستم به دست بيارم ...



انقدر به آينده فکر کردم که زمان حال از دستم رفت ...



آخرم ساعت دو شب به خودم اومدم ...

سعي کردم فکرمو متمرکز کنم و بخوابم ...

هر چه بادا باد





نگاه ديگه اي توي آيينه به خودم انداختم



سر لاک طلايي رنگمو بستمو گذاشتمش رو ميز



از جام بلند شدم و سر تا پامو برانداز کردم





براي امشب زياده روي نکرده بودم ؟!




romangram.com | @romangram_com