#احساس_عجیب_پارت_167
چند وقتي سر و کله اش پيدا نبود و من فکر ميکردم بيخيالم شده ...
اما افسوس که من ذره اي ميثمو نشناخته بودم
بابا که ديد من عميقا تو فکرم گفت
-چيشد ؟ميشناسيشون
سري تکون دادم
-آره ميشناسم بابا بهشون بگو ميتونن براي آخر هفته بيان
کنجکاوانه پرسيد
خوب تو واقعا اون پسرو دوست داري ؟!
بايد چي ميگفتم .؟اگه ميگفتم آره که دروغ بود اگرم ميگفتم نه که ميگفت پس چرا رضايت دادي که بيان ..
رضايت من به خاطر اين بود که براي آخرين بار در حضور خانوادش ردش کنم ..اينطوري ديگه از خجالت خانوادشم که شده منو فراموش ميکرد
بابام منتظر نگاهم ميکرد ...لبخند مصنوعي زدم و گفتم
-بايد فکر کنم بابا ...اگه اجازه بدي جوابمو همون شبي که اومدن بدم ...
نگاه نگراني بهم انداخت ...اما چيزي نگفت و فقط سري تکون داد
romangram.com | @romangram_com