#احساس_عجیب_پارت_165
دستي به پيشونيم کشيدم
-بابا اگه ميشه بذارش براي بعد الان واقعا خستم
حرفام مهمه دختر خيلي سختته ده دقيقه پيش بابات بشيني
کلافه پوفي کردم
بي ميل کوله ي سنگينمو پرت کردم روپله ها و به سمت بابام رفتم و روبروش روي مبل نشستم
بدون مقدمه چيني گفت
-امروز يه آقايي زنگ زد و براي خواستگاري از تو وقت خواست
با نيش باز گفتم
-تو هم ميگفتي دختر ما قصد ادامه تحصيل داره
لبخند مهربوني زد و گفت
اره ميدونم منم بهش گفتم دخترم قصد ازدواج نداره . .. اما اون گفت پسر من و دختر شما همديگرو ميشناسن و به هم علاقه داره
ناخوداگاه جفت ابروهام پريد بالا و باچشماي گشاد شده به قيافه علامت سوال بابام نگاه کردم
romangram.com | @romangram_com