#احساس_عجیب_پارت_164
ماشينو جلوي خونه نگه داشت ...عينکشو از چشمش برداشت و رو کرد به من
با تحکم گفت
-از حرفهاي امروز هيچکس نبايد باخبر بشه ...فهميدي ؟
دره ماشينو باز کردم و همونطوري که پياده ميشدم گفتم
-خيالت تخته گاز ...خداحافظ
سري تکون داد ..درو بستم و به سمت خونمون رفتم ...
برخلاف بقيه روزا امروز عصر بابام خونه بود و
باعث تعجب من شده بود
البته نه زياد چون من به کاراي بابام عادت داشتم
سلام کردم و خواستم به سمت اتاقم برم که صدام زد
برگشتم و با بيحالي تمام گفتم
-بله ؟!
بيا بشين ميخوام باهات حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com