#احساس_عجیب_پارت_163

پوزخندي زد و چيزي نگفت ...از جا بلند شدم و گفتم



-خوب بريم ديگه ...من بايد روي نقشه تمرکز کنم ...



سرشو تاسف بار تکون داد و از تخت اومد پايين ...



همونطوري که به سمت ماشين ميرفتيم سرمو گرفتم بالا و از خدا خواستم تا توي اين راه کمکم کنه تا بتونم طلايه رو پيدا کنم ...



اينطوري رايان خيلي خوشحال ميشه و ديگه عصباني نيست ...



و اون موقع من چي ميشم ؟



من سوار بر بوگاتي که از رايان ميگيرم توي شهر براي خودم ميچرخم و ذوق ميکنم ...



لبخندي به افکار مسخرم زدم و به سمت ماشين رايان رفتم و سوار شدم





ماشين راه افتاد و در سکوت کامل مسير طي شد ...



توي تموم راه هر دو عميقا توي فکر بوديم

من به اين فکر ميکردم که کارم درسته که بدون اينکه رايان و طلايه رو بشناسم

ميخوام به خاطرشون همچين خطريو به جون بخرم



و رايان شايد داشت به طلايه فکر ميکرد به روزهاي خوشي که بعد از اين ميخوان داشته باشن


romangram.com | @romangram_com