#احساس_عجیب_پارت_161
پدرت ميخواد نامزدي من و تورو جشن بگيره ...
و تو ميخواي همون شب از اونجا فرار ميکني ...
ادامه حرفشو ميگيرم و ميگم
-و رها خوشحال از اين طعمه که راحت به دست اومده خيلي راحت منو فراري ميده ...
-درسته
رفتم توي فکر ...انگار تازه فهميدم چه راه سختيه که ميخوام در پيش بگيرم ...
مگه رايان يا حتي طلايه چه ارتباطي با من دارن ؟
اصلا به من چه ؟اگه تو اين راه بميرم چي ؟اگه منو بکشن چي ؟
رايان که ديد من سکوت کردم با لحن محکم و اطمينان بخشي گفت
-نگران نباش ..من به هيچ عنوان نميذارم آسيبي به تو برسه ...
لبامو با زبون تر کردم ...
چايي سرد شدمو برداشتم و يه نفس سر کشيدم
چند تا نفس عميق کشيدم و با اطمينان گفتم
romangram.com | @romangram_com