#احساس_عجیب_پارت_160



نگاه نافذشو دوخت توي چشمام و گفت





بايد همه چيز واقعي به نظر بياد ...



فکر کردي اونا به همين راحتي باور ميکنن ؟



اگه من بيام خاستگاريت و تو قبول کني رها و کاوه فکر ميکنن از سر ناچاري قبول کردي ...



آدمي که زور بالاي سرش باشه رو که بهش مهلت نميدن ؟ميدن ؟



با سکوت زل زدم بهش حرفهاش منطقي بود ...پرسيدم



-بعدش چي ؟



حس کردم نگاهشو ازم دزديد ...و يه کم هول شد ولي خودشو نباخت و گفت



-تو به رها نزديک ميشي و بعد از مدتي با گريه و زاري همينايي که بهت گفتم بهش ميگي ...



علاوه بر اون اضافه ميکني که يک ماه ديگه ...



درست روزي که درست تموم ميشه ...




romangram.com | @romangram_com