#احساس_عجیب_پارت_153
رايانم بدون اينکه نظر منو بخواد دوتا چايي سفارش داد ...
پشت چشمي نازک کردمو صورتمو برگردوندم ...
پسره رفت و بعد چند دقيقه با سيني حاوي چايي برگشت ...
چايي هارو گذاشت جلومون و بعد از گفتن با اجازه اي ازمون دور شد
بي طاقت رو به رايان گفتم
-خوب ؟
نيم نگاهي بهم انداختو گفت
-انگارفضولي زياد بهت فشار آورده
خصمانه نگاهش کردم
تا خواستم دهن باز کنم زودتر گفت
-هيچي نگو ...نميخوام حالا که تا اينجا اومديم از انتخابم پشيمون بشم ...
romangram.com | @romangram_com