#احساس_عجیب_پارت_152



تقريبا چهل و پنج دقيقه توي راه بوديم ....



وقتي رسيديم ...رايانو ماشينو نگه داشت ...



نگاهي به دور و اطرافم انداختم ...



يه قهوه خونه ي سنتي که چند تا تخت داشت و فضاشم باز بود ...





تخت هاشم از هم فاصله داشت و



روي بعضي هاشون روکش پلاستيکي کشيده شده بود



رايان به سمت آخرين تخت رفت منم در حالي که مدام اطرافو ديد ميزدم دنبالش رفتم ...



وقتي به تخت مورد نظرش رسيد ...رفت و انتهاي تخت نشست ...





منم کفشامو در آوردم و با سرخوشي گوشه ي ديگه ي تخت رو اشغال کردم ...





پسري با لباس فرم اومد و ازمون پرسيد که چي ميخوريم ...




romangram.com | @romangram_com