#احساس_عجیب_پارت_151
نفسمو با کلافگي دادم بيرون و گفتم
-من هر چي ميگم ..باز تو يه چيزي ميگي ...
خوب مگه نقشه نداري که منم بايد کمکت کنم ...بگو نقشت چيه ؟
خيره نگاهم کرد و گفت ...
-اينجا نميشه ...بريم يه جاي ديگه ...
توي جام نشستم و گفتم
-بريمممم
پاشو گذاشت روي گاز و ماشين از جاش کنده شد ...
دستمو از پنجره بردم بيرون و با سرخوشي داد زدم
-پيش به سوي يه نقشه ي هيجااااااني ...يوووهووو
-
نيم نگاهي به نديد بديد بازيه من انداخت و چيزي نگفت ..
romangram.com | @romangram_com