#احساس_عجیب_پارت_154

دست به سينه گفتم



-باشه چيزي نميگم فقط گوش ميدم ...





مثل هميشه ...خيره زل زد به صورتمو اجزاي صورتمو از نظر گذروند ...



ديگه داشتم زير نگاه سنگينش کم مياوردم که گفت .



-بايد به رها نزديک بشي ...اين مرحله ي اول نقشه ...



با شيطنت گفتم



-چرا به کاوه نزديک نشم ؟تازه راحت تر ميشه کارم ...چهار تا عشوه ...





عصباني شد پريد وسط حرفمو با صداي خشني گفت



-خفه شو ...تو حق نداري از صد قدمي کاوه هم رد بشي ...فهميدي ؟



يه تاي ابرومو دادم بالا و با بدجنسي گفتم



-چرا؟




romangram.com | @romangram_com