#احساس_عجیب_پارت_149

دستمو زدم به کمرمو گفتم



-اولا سلام ...دوما ...کيو ديدي از يه خانوم متشخص اينطوري تقاضا کنه تا سوار ماشينش بشه ...



کلافه سرشو تکون داد و گفت



-بهت گفتم سوار شو ...



ابرو بالا انداختم و گفتم



-نميشمممم



با عصبانيت گفت



-به جهنم ...منو بگو با خودم کنار اومدم که تو کمکم کني ...



چشمام گرد شد ...مثل برق دويدم سمت ماشينشو سوار شدم ...

دستامو کوبيدم به همو با هيجان گفتم



-خوب نقشه چيه ؟



عاقل اندرسفيهي نگاهم کرد و با صداي آهسته و لحن تمسخر آميزي گفت



-نقشه اينه که ...مثلا تو زنمي ..


romangram.com | @romangram_com