#احساس_عجیب_پارت_148



***



يه هفته از روزي که رايان اومده بود دانشگاه ما ميگذره



تو اين يه هفته هر بار که رايانو ميديدم .... ازش ميپرسيدم ميذاره کمکش کنم يا نه و اون فقط ميگفت نه تو اين يه هفته کمتر باهم کل کل ميکرديم فکر ميکنم رايان از کل کل کردن به قول خودش با يه دختر لوس و ننر خسته شده بود اماااا من هرلحظه بيشتر تحريک ميشدم کمکش کنم و بهش ثابت کنم من اون دختر لوسي که اون فکر ميکنه نيستم ....



دقيقا روز يکشنبه بود ...خسته از دانشگاه برگشتم خونه ..



ولي هنوز در و با کليد باز نکرده بودم که صداي جيغ لاستيک ماشيني بلند شد



برگشتم و در کمال تعجب ...

لکسوز مشکي رنگ رايانو ديدم



شيشه هاي دودي ماشينشو داد پايين و من تازه تونستم چهره ي خستشو ببينم ...



عينک مارکشو از چشمش برداشت...



صورتش خيلي گرفته و ناراحت بود ...



با تحکم گفت



-سوار شو ...




romangram.com | @romangram_com