#احساس_عجیب_پارت_147
با کله برم تو دل خطر اونقدري که آدرنالين خونم از گوشام بزنه بيرون
دلم ميخواد جلوي روم يه اتفاق عجيب بيوفته مثلا آتشفشان فوران کنه
کوه ها شکافته شه روح و جن ها ظاهر شن
زامبيا به شهر حمله کنن
پووووووف دستي به پيشونيم کشيدم نه داغ نيستم اما زيادي دارم هذيون ميگم يکي نيست بگه گيرم تو به رايان کمک کني کدوم يکي از اين اتفاقا رو به چشمت ميبيني منگل خان ؟!.
جدا از اين حرفا من از بچگيم درخودم يه حس عجيبي داشتم
انگار يکي تو ذهنم بود که منو به سمت يه کاري سوق ميداد مثلا من اصلا فکرشو نميکردم هنرو انتخاب کنم ...بيشتر دوست داشتم پليس بشم
اما سر بزنگاه انگار که يه حسي به من گفت تو رشته ي هنر و در نهايت طراحي رشد ميکنم
همين حس باعث شد من دقيقه نود به فکر تغيير رشته ام بيوفتمو رشته ي محيا رو انتخاب کنم
والان با چشم استعدادمو تواين زمينه ميبينم
الانم يه حسي به من ميگه مسير زندگيم با کمک کردن به رايان و پيدا کردن طلايه عوض ميشه يه راهي که بدون شک پر خطره اما مطمئنا تو اين راه اتفاقاي شيرين کم نيستن
لبخندي زدم و چشم از جاي ماشين رايان که خيلي وقت پيش اونجا بود برداشتمو وارد خونه شدم
romangram.com | @romangram_com