#احساس_عجیب_پارت_140



-بگو ....ميشنوم ...کي بهت گفت ؟



به غلط کردن افتادم ...الان اگه بگم محيا اين سه نفر به جون هم ميوفتن ...



رايان با روهان دعوا ميکنه که چرا به محيا گفتي ؟



روهانم با محيا دعوا ميکنه که چرا به سارا گفتي ؟



مثل خر تو گل گير کردم ...ولي راه چاره ام فقط گفتن حقيقت بود ...پس با صداي آرومي گفتم



-محيا گفت ...



فشار دستش دور چونم بيشتر شد ....مثل دفعه ي قبل ...نگاهشو روي اجزاي صورتم چرخوند



در نهايت چونمو ول کرد و صاف نشست



مدتي به سکوت سپري شد ...



رايان آرنجشو تکيه داده بود به پنجره و انگشت اشاره اشو گذاشته بود بالاي لبش و عميقا توي فکر بود ...



بالاخره بعد چند دقيقه صداش بلند شد ...



-تو از من چي ميخواي ...


romangram.com | @romangram_com