#احساس_عجیب_پارت_141
خوشحال از اينکه به حرف اومده ...کاملا برگشتم سمتش و با هيجان گفتم
-گفتم که ...ميخوام کمکت کنم دختر دايي تو پيدا کني ...
با چشمهاي نافذش زل زد به صورتمو به آهستگي گفت
- چرا انقدر اسرار داري واسه پيداکردن طلايه به من کمک کني ؟!چي به تو ميرسه ؟
از اون گذشته نميترسي ؟ ؟
الان اينجا تو ماشين کسي که اونروز ممکن بود بلاهاي خطرناکي سرت بياره ؟
!نميترسي اندفعه کار نيمه تموممو تموم کنم اينبار ديگه عاشق دلخسته ات هم نيست که نجاتت بده
ازش نميترسيدم ...براي همين
با اطمينان گفتم
-نميترسم ميدوني چرا ؟!
منتظر زل زد توي چشمام و با همون صداي آهسته اش زمزمه کرد
-چرا ؟!
romangram.com | @romangram_com