#احساس_عجیب_پارت_138
جاخوردم و گفتم
-چي چرا ؟
چرا انقدر دوست داري از کاراي من سر دربياري ...
لبخند محوي زدم ...و با شيطنت گفتم
-چون ميخوام کمکت کنم طلايه رو پيدا کني ...
اينبار نوبت اون بود که جا بخوره ...
فکرشو نميکردم ولي انگار با حرفم آتيشش زدم ...
فک قفل شده اشو تکون داد و با عصبانيت غريد
-تو چي از طلايه ميدوني ؟
چقدر روش حساسه ؟خدا ميدونه چقدر دوسش داره که تا اسمشو آوردم اينطوري عصباني شد ..
سعي کردم نشون ندم حسادتمو ...نه به خودم ...نه به رايان ...
لبخند زورکي زدم و گفتم
romangram.com | @romangram_com