#احساس_عجیب_پارت_137



منتظر نگاهم کرد ...

برگشتم سمتش ...چشمامو ريز کردم و با صداي آهسته اي گفتم



-مگر اينکه به منم بگي نقشت چيه ؟



چشماش رنگ تعجب گرفتن ...



خيره نگاهم کرد ...



کم کم لبخند محوي نشست روي لبهاش و در کسري از ثانيه لبخندش پررنگ شد و در نهايت تبديل به قهقهه شد



حرصم گرفت ...ولي تا نگاهمو دوختم بهش...عين آدم هاي

مسخ شده زل زدم به لبهاي خوش فرمش که حالا با نمايان شدن دندونهاي صاف و سفيدش

هزار برابر به زيباييش افزوده شده بود



با اينکه داشت به من ميخنديد اما اولين خنده اي بود که اينطوري به دلم نشسته بود...طوري که حتي نميتونستم پلک بزنم



خنده اش که تموم شد ...ناشيانه نگاهمو دزديدم ....



دستشو به فرمون گرفت ...کمي خم شد طرفم و با تحکم گفت :



-چرا ؟




romangram.com | @romangram_com