#احساس_عجیب_پارت_133
نتونستم در مقابل چشماش تاب بيارم و نگاهمو دزديدم ...
دست آزادشو آورد بالا ...چونه امو محکم فشار داد و وادارم کرد دوباره گم بشم توي سياهي چشماش
با تحکم و عصبانيت گفت
-از اينجا ميريم ...اگر کوچيکترين کار اشتباهي ازت ببينم ...روزگارتو سياه ميکنم فهميدي ؟
نفس هاش توي صورتم پخش ميشد و همين شد مزيد علت که من درکي از حرفاش نداشته باشم ...
فقط حرفاشو ميشنيدم ...ولي تمام حواسم ...به اين نزديکي بيش از حد بود ...که داشت يه جورايي ديوونم ميکرد
رايان منتظر خيره شده بود بهم...حس کردم بايد يه چيزي بگم ...
لبهاي لرزونمو تکون دادم و فقط تونستم به آرومي بگم
-باشه
چشماشو روي اجزاي صورتم چرخوند
romangram.com | @romangram_com