#احساس_عجیب_پارت_121

و من عهدي که اونشب با خودم کردم اين بود که هر طور شده سر از کاره رايان در بيارم و



نميدونستم همين کنجکاوي ممکنه سرنوشت زندگيمو عوض کنه

***



فردا اون روزي که با محيا حرف زدم .....





تو حياط دانشگاه واسه خودم مگس ميپروندم



استاد بيشعورمون از کلاس بيرونم کرد و من الان يه ساعته اينجا تو گرما ايستادم





هنسفري تو گوشم بود و الکي واسه خودم راه ميرفتم



حياط دانشگاهم نسبتا خلوت بود همينطوري کله امو هي ميچرخوندم که



چشمم به يه چهره ي فوق العاده آشنا خورد ...





تعجب کردم و چشمام گشاد شد





باورم نميشد


romangram.com | @romangram_com