#احساس_عجیب_پارت_120

سرشو تکون داد و گفت





-اونو ديگه من نميدون

رفتم توي فکر ....





خدا ميدونه رايان چقدر طلايه رو دوست داره که به خاطرش ميخواسته آدم بکشه





الانم که گم شده و رايان داره دنبالش ميگرده ...

يعني طلايه چه شکليه ؟خوشگله ؟





چه جور دختريه که تونسته مردي مثل رايان رو عاشق خودش بکنه



محيا نگاهي به قيافه ي من کرد و گفت



-چته ؟رفتي توي فکر ...



سوالش شد سرآغاز دوباره ي بحث درباره ي رايان و طلايه ...



انقدر با هم حرف زديم که زمان از دستمون در رفت ...




romangram.com | @romangram_com