#احساس_عجیب_پارت_114
محيا با هيجان ميگه
-حالا صبر کن مونده ...رايان ميخواد زنگ بزنه به اورژانس اما طلايه اجازه نميده ...دلش نمياد رايان به خاطر اون بره زندان ...
تموم ردها رو پاک ميکنه و با رايان از اون خونه ميرن و از طريق تلفن عمومي به اورژانس خبر ميدن ...
دوسه روز صبر ميکنن و دور و اطراف اون بيمارستان ميچرخن تا اينکه خبر ميپيچه اون مرد مرده ...
روهان ميگفت ..من اون موقع از طريق تلفن با رايان در ارتباط بودم ..
ميدوني که روهان ايران بود رايان ترکيه ...
ميگفت رايان خيليي مسمم گفته ميخوام تسليم بشم ...
اما طلايه با گريه و زاري جلوشو گرفته ...ميگفت کسي حتي به ما شک نکرده چون اون يارو دشمن زياد داشته
خلاصه که طلايه موفق ميشه جلوي رايانو بگيره ولي براي اينکه عذاب نکشن ميان ايران و دوسال بعد ....
با تعجب و کنجکاوي ميپرسم
-دوسال بعد چي ميشه ؟
توجاش ميپره و با هيجان ميگه
romangram.com | @romangram_com