#احساس_عجیب_پارت_113



-ببين قضيه از اين قراره ...طلايه ...دختر دايي رايانو و روهانه ..که البته همسنه رايانه ...اينا از بچگي باهم بزرگ ميشن

و خيلي به هم وابسته ميشن .



..

توي ترکيه ...جفتشون دانشجو بودن که يه پسري که تو نخ طلايه بوده ...قصد ميکنه بهش تجاوز کنه ...





طلايه همونطوري که در تقلا بوده خودشو از دست اون پسر نجات بده موفق ميشه زنگ بزنه به رايان ...





رايان خيلي سريع خودشو به اونا ميرسونه و با پسره درگير ميشه ...پسره اسلحه ميکشه ...



اينطور که فهميدم اون يه آدم معمولي نبوده ...



يه آدم خيلي خلافکار بوده ...



وقتي ميخواسته به رايان شليک کنه رايان براي دفاع از خودش دست طرفو ميگيره و ميپيچونه ..



براي همين تير به جاي رايان به اون مرد ميخوره ...



هين بلندي ميکشم و دستامو جلوي دهنم ميگيرم ...






romangram.com | @romangram_com