#احساس_عجیب_پارت_109



-چرا مگه چي شده ...

کاملا برگشتم سمتش و تموم ماجراهاي جديدمو با رايان براش تعريف کردم ...





وقتي ماجراي ترسي که اونروز بهم داد و براش تعريف کردم دهنش از فرط تعجب باز موند و گفت



-امکان نداره



کوسن مبلو با حرص زدم توي سرشو گفتم



-محيا دارم ميگم خودم با جفت گوشام شنيدم زنگ زد به يه نفري و گفت ميارمش کارشو بسازين





خنده ي بلندي کرد و گفت





-احمق ميخواسته بترسونتت وگرنه ...

حرفشو خورد و مردد بهم نگاه کرد





موشکوفانه گفتم

-تو چيزي ميدوني که به من نميگي ؟




romangram.com | @romangram_com