#احساس_عجیب_پارت_107
-هيچ خوشم نمياد کسي به حرفام گوش بده حالا که مثل موش گوشاتو تيز کرده بودي و به حرفام گوش ميکردي اينم تو گوشت فرو کن اگر ببينم رفتي از اين موضوع داستان ساختي و واسه بقيه تعريف کردي بلايي سرت ميارم هزار برابر بدتر از بار قبل شيرفهم شد
پوزخندي زدم و گفتم
-فکر کردي خودت چقدر واسه من مهمي که حرفات باشه تازه بيام برم داستان بسازم و براي بقيه تعريف کنم زيادي خودتو دست بالا گرفتي
عصباني به سمتم اومد و مچ دستمو گرفت برد پشتم و پيچوند خيلي دردم گرفت
لامصب چه زوري هم داشت اما حاضر نبودم حتي يه آخ هم بگم صاف و باچشماي دريده زل زدم بهش
از لابلاي دندون هاي بهم چفت شده اش غريد
-ببين جوجه طراح پاتو زيادي داري از گليمت دراز تر ميکني فکر نکن دلم برات ميسوزه وقتي بزنم به سيم آخر ... ديگه زدم هيچي و هيچکسم نميتونه نجاتت بده شيرفهم شد
جملش که تموم شد فشار دستشم بيشتر شد وحشي دستمو شکوند ناچارا کله تکون دادم تا ولم کنم يه کم ديگه خيره نگاهم کرد و دستمو ول کرد و گذاشت رفت پسره وحشي جد و آبادمو آورد جلو چشمم ولي اگه من سارام تلافي اين کارشو سرش در ميارم
رايان رفته بود و من مات و مبهوت به جاي خاليش نگاه ميکردم
به خودم اومدم ...
با حرص پا کوبيدم به زمين از خونه خارج شدم ..
به سمت خونه ي محيا رفتم و زنگو زدم
طولي نکشيد که در باز شد
...
رفتم تو و بعد از طي کردن حياطشون وارد خونشون شدم ...
محيا جلوي در ايستاده بود...
romangram.com | @romangram_com