#احساس_عجیب_پارت_106
ميگه بپرم جلوش مسخره اش کنم...
با صداي زنگ موبايلم هين بلندي گفتم
يه قدم پريدم عقب که محکم خوردم به گلدون بزرگ که تو راهرو گذاشته شده بود و اونم با صداي بدي افتاد زمين
آي خدااااااا بدشانسي از اين بيشتر فوري گوشيو از جيبم در آوردم حديث بود با عصبانيت رد تماس زدم که ناگهان رايان جلوم ظاهر شد
يا اکثر امام زاده ها خودتون به دادم برسين اين الان منو ميخوره که
با اخم هايي در هم گفت
-تو از کي اينجايي ؟؟!
با پرويي در حالي که نيشمو تا آخر باز کرده بودم گفتم
-از اولش تازشم ديدم با خودت حرف ميزدي
يه دستمو زدم به کمرمو ادامه دادم
-ميگما يه دوستي دارم روانکاوه خيلي خوبيه اگه بخواي ميتونم بهت معرفيش کنما
(خالي بستما وگرنه منو چه به دوست روانکاو)
اخماش بيشتر از قبل رفت توي هم ...
با صدايي که عصبانيت توش مشهود بود غريد
-حدتو بدون ....
مثل اينکه هنوز درس عبرت نگرفتي ؟!درضمن اگه لالايي بلدي براي خودت بخون به اون دوستتم بگو تا وضعيتت خطرناک نشده تو رو بذاره تو اولويت
جوابي نداشتم بدم راس ميگه بچم خوب من خودم سردسته ديوونه هام که
ادامه داد
romangram.com | @romangram_com