#احساس_عجیب_پارت_104

بي توجه به حرفم گفت

- لباست از کجا هان گفتم اونروز هيچي چشمتو نگرفت نگو يکي بهترشو داشتي ....

-زر نزن شب با طاها رفتيم خريديم تو چرا انقدر دير کردي

حديث:بابا کامي کار داشت يکم دير اومد دنبالم اونو ولش بيا بريم برقصيم...

همونطوري که نگاهمو با اخم دوخته بودم به رايان گفتم

-نميام ..من خيلي رقصيدم پام درد گرفت خودت برو ..

شونه اي بالا انداخت و گفت .

-باشه خود داني

وقتي که رفت خودمو ولو کردم روي صندلي ...آرنجمو تکيه دادم به ميزو دستمو گذاشتم زير سرم ..چرا انقدر حس بدي دارم ؟

چرا انرژي ام ته کشيد .؟چرا تصوير رقصيدنشون از جلوي چشمهام کنار نميره ؟

گوشه ي لبمو گزيدم ...من چرا بايد انقدر بهش فکر کنم ؟

با اينکه تموم سعيمو کردم دوباره انرژي مو برگردونم بازم موفق نشدم

...حتي موقع شام و موقع عروس کشون ...خيلي بيحال و کسل بقيه رو همراهي ميکردم ...

تا اين که خداروشکر عروسي تموم شد ...اما ظاهرا شب من تازه شروع شده بود ..چون به هيچ طريقي خوابم نبرد و تا صبح فقط روي تختم غلط زدم و حرص خوردم

****





يک روز از عروسيه محيا گذشته بود

روي مبل لم داده بودم حوصله ام بدجور سر رفته بود ..

و کاري نداشتم که انجام بدم تصميم گرفتم برم خونه محيا ...

که اگه تونست بريم دور دور ولي بعيد ميدونم بياد هرچي نباشه ديروز نامزديش بود ومطمئنا ميخواست تا شب بخوابه ولي بيخيال بيرون رفتن حداقل از تنهايي که در ميومدم با اين فکر از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم سرسري مانتو شلواري پوشيدمو شالمم انداختم سرم گوشيو کليد خونه رو انداختم تو جيبم و به سمت در حرکت کردم

کفشاي مشکيمو از جلوي در برداشتم و پوشيدم خواستم درو ببندم که صدايي تو حياط توجهمو جلب کرد خيلي آهسته در خونه رو بستم و پاورچين پاورچين راهروي کوتاهو که منتهي ميشد به حياط رد کردم سرک کشيدم رايان بود که داشت با تلفن صحبت ميکرد و تو دست چپش هم يه سيگار بود که هر از گاهي با کلافگي پکي بهش ميزد استايلت از پهنا تو حلقم چه تيپي هم زده شلوار قهوه اي با بلوز کرم شکلاتي صداش که در اومد از تو فاز تيپش در اومدمو گوشامو تيز کردم



-نگران نباش زندايي من اينجا دارم تموم سعيمو ميکنم نجاتش بدم اما زمان ميبره اينا آدماي معمولي نيستن بيشتر از اوني که شما فکر کنين خطرناکن


romangram.com | @romangram_com