#احساس_عجیب_پارت_102
-جدي ؟خيلي خوشحال شدم ...
دستاشو با ناز دور بازوي کلفت رايان حلقه کرد و گفت
-ممنونم عزيزم ...
نگاهم روي دستاش ثابت موند ...دستامو مشت کردم و با لبخندي که تابلو مصنوعي بود گفتم
-از همصحبتي باهاتون خيلي لذت بردم ...خيلي به هم مياين ...من ...من ديگه با اجازه تون برم
مثل برق از جلوشون عبور کردمو اجازه ي حرف زدن بهشون ندادم ...با حرص به سمت پوريا رفتم که با دستش چهار ساعته بهم اشاره ميکرد
وقتي بهش رسيدم با لحن عصباني گفتم
-چته چرا انقدر بال بال ميزني
پوريا:تو کجايي غيبت زده ؟؟!
-دست به آب بودم
پوريا:گولم نزن ديدم ميثم به زور داشت ميبردت اگه اذيتت ميکنه بگو با بچه ها بريزيم سرش دخلشو بياريم ...
لبخندي زدمو گفتم
-خون کثيفتو آلوده نکن من خودم از پسش برميام
پوريا :مطمئني؟!
romangram.com | @romangram_com