#احساس_عجیب_پارت_101



رايان که تيکه امو فهميد عصبي شد با فک قفل شده و نگاه وحشتناکي زل زد به من

نگاهمو از رايان گرفتم و دوختم به دختره ...گيج و منگ گفت

-منظورت چيه ؟!

دستي به سر شونه اش زدمو گفتم

-در گير نشو....منظوري نداشتم



سپس رو کردم به رايانو با پررويي گفتم



- مارو به هم معرفي نميکنيد آقا رايان ؟؟!



رايان با اجبار رو کرد به روژين و گفت





رايان با اجبار رو کرد به روژين و گفت

-اين ساراست همسايمون همينطورم دوست محيا زن داداشم

برگشت سمت من نگاه عميقي بهم انداخت ...با سرش اشاره ي کوتاهي به دختره کرد و گفت

-اينم روژينه ...

توضيح بيشتري نداد ...

دستمو به سمت روژين دراز کردم دستمو فشورد و با ناز گفت

-من دوست دختر رايانم به زودي هم قرار نامزد کنيم ديگه رسما مال هم ميشيم برگشت و

با لبخند عميقي به رايان نگاه کرد

دستام مشت شد ...اخمام کمي رفت توي هم ...

رايان همونطوري که نگاهش به من بود خم شد و با تحکم دم گوش روژين چيزي گفت...که باعث شد دستو پاشو جمع کنه و صاف وايسته ...اگه نميتونستم اخممو جمع کنم برام خيلي بد ميشد ... لبخند زورکي زدمو گفتم


romangram.com | @romangram_com