#احساس_عجیب_پارت_100

صورتمو تکون دادم که دستشو از روي دهنم برداشت

اين همه نزديکي داشت کلافه ام ميکرد

همونطوري که به سينش فشار مي آوردم تا ولم کنه گفتم

-خيلي احمقي که فکر ميکني من حماقتاي گذشتمو تکرار ميکنم ..

با صداي آروم و نجوا گونه اي گفت

-حماقت نبود ...تو هم منو دوست داشتي ...يادت مياد ؟خاطرات خوبمونو ؟من حاضرم همه چيزمو بدم اما يکي از روزهاي قديمو دوباره تجربه کنم ...



متوجه ي حرفهاش نبودم ..دائم تکون ميخوردم و تقلا ميکردم تا حلقه ي دستاش از دور کمرم باز بشه

خسته از تقلاهاي من ولم کرد

نفسي از سر آسودگي کشيدم

با عصبانيت و صداي بلندي گفتم

-حرف زدن با تو مثل کوبيدن ميخ توي سنگه ..تو عاشق نيستي ...اگه عاشق بودي ..با اين کاراي احمقانت اينطوري عذابم نميدادي ...

حرفمو زدم و بي توجه به صدا کردن هاي ميثم پشتمو کردم بهش و به راه افتادم

سرمو پايين انداخته بودمو تند تند داشتم ميرفتم سمت بچه ها زير لبم هي به اين ميثم فوش ميدادم که محکم خوردم به يکي سرمو بلند کردم

چشمام گرد شد ...بازم خوردم به همون دختره که حالا فهميدم دوست دختره رايانه

رايانم کنارش ايستاده بود داشت با نگاهش سر تا پامو برانداز ميکرد



دختره پشت چشمي نارک کرد و گفت



-عزيزم تو فک کنم کلا مشکل بينايي داري دکتر رفتي؟!

عصبي بودمو حالا اين دختره مزيد بر علت شد تا عصبانيتم بيشتر بشه

لحنمو مثل خودش کردم و با حالت مسخره اي گفتم



-اوه عزيزم خوب شد گفتي ...ولي به نظرم بيا باهم بريم فکر کنم چشماي تو هم يه نمه مشکل داره ...آخه گرگ رو بره ميبيني


romangram.com | @romangram_com