#دوست_دخترم_میشی_پارت_99

امیر علی هم مثل خودش تو فکر بود... حرفای سپهر بدجور امیر علی رو دگرگون کرده بود.. هیچ وقت فکر نمی کرد دل دوستش اینقدر پر باشه... یه چیزایی می دونست.. از خانواده ی سپهر ... اما فکر نمی کرد که همه ی کارای سپهر بخاطر اون باشه... یعنی امکان داشت؟؟؟ به سپهر نگاه کرد که دید اونم بدجور تو فکره...

حق با سپهر بود شاید نمی تونست درکش کنه... اما نباید همه چی این طور بمونه.. باید تکلیف همه چیرو مشخص می کرد..

-داداش؟؟.

سرشو برگردوند و بدون این که چیزی بگه منتظر موند تا ببینه امیر علی چی می خواد بگه...

-ببین داداش.. اره راست میگی... شاید من نتونم درکت کنم اما می دونم که چه سختی هایی کشیدی... بعد این که اینار گفتی می فهممت... با اون کارایی که تو کردی هر کی جای تو بود زود جا میزد... حتی من خودم مطمئنم که نمی تونستم تحمل کنم... می تونم بگم که حتی نمی خوام تورو جای خودم تصور کنم... اینکه هیچ چیز دست خودت نباشه و مجبور به انجام هر کاری باشی... اینکه خودت نتونی تصمیم بگیری و حتی تو سن 20 سالگی هم خانوادت برات تصمیم بگیرن.. می دونم کار سختیه..

اما از این به بعد نباید امیدتو از دست بدی.. خودت می دونی که امید از همه چی مهمتره... محکم باش و از بعضی سرگرمی های مزخرفت دست بکش...

اه عمیقی کشید .. دستاشو به هم گره زد و گفت:

-می دونی امیر... روزی که خانوادم بهم گفتن که باید همه ی کارای شرکت به اون بزرگی رو من به دست بگیرم و با دختر اون خانواده عروسی کنم اولش خیلی خوش حال شدم.. چون من فقط 19 -20 سال سن داشتم... زیاد نمی فهمیدم که هر چیزی که ظاهرش خوب باشه نمی تونه از همه نظر برام خوب باشه... اما بعدش فهمیدم که تو بد مخمصه ای گیر کردم... با این که همه ی کارای شرکت دست من بود اما زیر نظر اونا بودم... همه ی کارام... باید تابع اونا می بودم.. این واس من یه چیز مسخره و غیر ممکن بود... هه بعد اینکه فهمیدم و به پدرم گفتم که نمی تونم هیچ کدوم ازاینارو قبول کنم منو از ارث محروم کرد و از خونه بیرونم کرد.. باید خودم روی پاهای خودم می ایستادم... فکر کردن که نمی تونم و برمیگردم پیش خودشون.. اما تونستم... با اینکه این زندگی که من ساختم کنار زندگی پدرم اینا چیز بزرگی نیست .. اما به تنهایی این کارارو انجام دادم.... به خاطر اونه که من تا الان هستم.. چون امید دارم.. هر چه قدر کم هم باشه

تنها چیزی که منو همیشه ناراحت می کرده و می کنه اینه که خانوادم واس من اهمیتی قائل نشدن... هیچ اهمیتی و باعث شدن که من تو بی راهه قدم بزارم...

امیر علی لبخندی به سپهر زد و گفت:

-میبینی همین که تونستی رو پای خودت وایستی محکم بودنتو نشون میده... باید از این به بعدم همین طوری باشی.... گذشته ها گذشته و تموم شده.. ازشون فقط یه خاطره داری... پس فقط به فکر ایندت باش..

چقدر دوست خوبی داشت.. همین که امیر علی تنهاش نمی گذاشت یه دنیایی براش بود... حتی بهار... اون هم خیلی کمکش می کرد.. و ارامش محیا....


romangram.com | @romangram_com