#دوست_دخترم_میشی_پارت_100
امیر علی ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
-د ن د میبینم که زیاد فک زدیم.... دیگه بسه... پاشو یکم کار کن... فقط بلدی بشینی غصه بخوری .. یعنی چی اخه.. راستی از محیا خانوم چه خبر؟؟
با حرص گفت:
-نمی خوای دست از خل بازیات برداری نه؟؟ الان جو گرفتتش اومده واس من روضه می خونه... تو با محیا چیکار داری؟؟ ببین اونو با دوست دخترایی که دیگه ولشون کردم قاطی نکن.. اون فرق می کنه.. دختری که میگم دوسش دارم همون خود محیا هستش..
امیر چشماشو گرد کرد و جواب داد:
-نه؟؟؟ بگو جون امیر ..... یعنی اون همون دخترس؟؟؟؟ بابا تو دیگه کی هستی؟ پس اون حرفا چی بود که به پسرا اهمیت نمیده و اینا...
-مگه مرض دارم دروغ بگم؟؟ همونه دیگه.. من چه بدونم... میگه که با هیچ پسری بیشتر از چند روز نمی مونه.. دارم دیوونه میشم... نمی تونم بزارم ازم جداشه...
-عجب دختریه... نمی فهمم....اصلا فکرشم نمی کردم محیا کسی که دوست بهاره اینطور باشه...
-منم فکر نمی کردم و نمی تونستم باور کنم... اما چند روز پیش به بهار زنگ زدم و اونم تایید کرد... گرچه با زور...
-از الان نمی تونم هیچ چیز قطعی بگم... ببین فقط باید ازش بخوای یکی از دوست پسراش که باهاش خیلی صمیمی بوده رو بیاره و باهات اشنا کنه... بعد اون من بهت کمک می کنم.. تو هم بگو منم یکی از دوست دخترامو میارم.. اوکی؟؟
-واقعا که امیر...نمی دونم چی بهت بگم.. اخه این چه فکریه به ذهن تو اومده؟؟
-تو به اینش کاری نداشته باش .. فقط هر کاری که میگمو انجام بده... مطمئن باش ضرر نمی کنی...
romangram.com | @romangram_com