#دوست_دخترم_میشی_پارت_97

امیر علی درجا خشک شد... سپهر از کجا می دونست؟؟

سرشو تکون داد و گفت:

-قضیه ی من فرق می کنه داداش... خیلی فرق می کنه.. در ضمن من حتما تابلو بودم که همه چیرو فهمیدی... اما تو جوری رفتار می کنی که منی که شخصا دوستت هستم چیزی نمی فهمم.. فقط ناراحتی و کلافگیت رو میبینم... تا این روز به روت نیاوردم اما دیگه نمی تونم دست رو دست بزارمو ساکت بمونم... باید همه چیرو بهم بگی..

-امیر من حتی اگه بگم هم منو نمی تونی درک کنی... به قول خودت قضیه ی منو تو خیلی فرق می کنه... منو فقط کسی که باهام هم درد باشه می تونه درک کنه که فک نکنم اون طور شخصی وجود داشته باشه...

امیر علی صندلیشو از پشت میز برداشت و روبروی سپهر گذاشت و نشست...

دستشو رو شونه ی سپهر گذاشت و گفت:

-ببین سپهر.. تو حتی از برادرم هم برام نزدیک تری... شاید من برای تو اینطور نباشم اما تو به من این قدر نزدیکی...

می دونم... شاید بهم ... شاید بهم زیاد اعتماد نداشته باشی.. اما به این دوستیمون قسم که من هیچ وقت ناراحتی تورو نخواستم...

سپهر با عصبانیت دست امیرو از رو شونش برداشت و از جاش بلند شد..

-امیر تو می فهمی چی میگی؟؟ اصلا قبل اینکه حرفی از دهنت در بیاد به حرفت فکر می کنی؟؟ واقعا چطور می تونی اینارو بگی؟؟ من بهت اعتماد ندارم؟؟؟ واقعا که... من فقط نخواستم که تورم درگیر مشکلات مزخرف خودم کنم...

با همون اوضاعش خواست از اتاق بیرون بره که امیر جلوی راشو گرفت..

-باشه اروم باش.... الان کجا می خوای بری مثلا؟؟ بشین با ارامش با هم صحبت کنیم... با این کارا هیچ چیز درست نمیشه.. سرسختی نکن..


romangram.com | @romangram_com