#دوست_دخترم_میشی_پارت_96
نشسته بود و چرت و پرت های امیر علی گوش میداد.. البته در ظاهر به چرت و پرتاش گوش میداد.. چون اصلا حواسش به امیر علی نبود و تو فکر این بود که چیکار باید کنه.. چیکار می تونه بکنه..؟؟
چرا باید اینطوری میشد... چرا باید تو دلش دختری جای بگیره که بود و نبود پسرا براش اهمیتی نداره..؟
این سوالارو هر روز از خودش می پرسید ولی به هیچ نتیجه ای نمیرسید جز گمراهی ...
کی اون روز میرسه که از این گمراهی ها نجات پیدا کنه؟؟ کسی می تونه از این گمراهی نجاتش بده یا تنهایی باید از این راه های تنگنا و سخت بگذره..
تو فکر بود که دید انگاری دیگه هیچ صدایی نمیاد.... سرشو بالا برد و به امیر علی نگاه کرد که دید دستشو به چونش تکیه داده و زل زده بهش...
-راحت باش داداش... اصلا من به درک.. حرفای منم به درک... قشنگ تو خودت غرق باش.. من که چیزای مهمی نمی گفتم..
دستی به گردنش کشید و گفت:
-ببخشید... این روزا اصلا حواس ندارم... کلافه ام.. بدجوری کلافه ام..
-پس چرا به من چیزی نمیگی سپهر؟؟ ما که مثل برادر بودیم... الان چرا همه چی اینطور شده؟؟ چرا بینمون این همه فاصله هست؟؟ من که همیشه همه چیمو بهت می گفتم و تو هم به من کمک می کردیو از هیچ چیز دریغ نمی کردی واسم... حالا من نمی تونم کمکت کنم؟؟
-هه مطمئنی همه چیرو به من گفتی؟؟؟ پس عشقت به بهار چی؟؟ اونم بهم گفتی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com