#دوست_دخترم_میشی_پارت_94
-واقعا نمی دونم خیلی خستم بهار.... خودمم بعضی وقتا به عقلم شک می کنم.. الانم تو بد مخمصه ای گیر کردم... هنوز فک کن سپهر چی گفته بهم.. این که همیشه اون منو میبره دانشگاهو میاره... من چه خاکی تو سرم بریزم؟؟ ببین ناراحت نشیا.. اما این پسر عمه ی تو خیلی سیریشه...
-سیریش بودنشو که می دونم.... اما تو هم کار خوبی نکردی.. اخه اون چه حرفی بود زدی؟؟ یعنی واقعا که محی... نمی دونم چی بگم بهت..
-خب تقصیر خودش بود اونروز تو تولد فرزانه مجبور شدم که اینو بهش بگم.. خودم هم نمی دونم چجور به زبونم اومد... وگرنه خل که نیستم خودمو بندازم تو دردسر...
-حالا اشکالی نداره کاریه که شده... باید مواظب باشی تا سوتی ندی... به قول خودت این سپهر خیلی سیریشه.. مطمئن باش از هر کاری استفاده می کنه تا تو رو ضایع کنه.. میبینی... به بعضی از رفتارای مهربونش نگا نکن..
-باشه ببینیم چی میشه.. حالا اینا به کنار از عشق تو چه خبر؟؟
-محیا میبینم که کاملا خل شدی... چه عشقی؟؟ از چی حرف میزنی؟؟
- بهی خانوم همه رو می تونی دور بزنی اما منو نه یادت باشه.. همون امیر علی رو میگم...
-اوفف امیر علی.... هه تا تو نگی هیچ به یادش نمی افتادم.... جوری گفتی عشقت به خودم شک کردم...
- مگه نگفتی دوسش داری و عاشقشی؟؟؟
-نه بابا ... اره گفتم دوسش دارم اما عاشقش نیستم... محیا امیر علی جوری نیست که من بخوام عاشقش بشم.. می دونی یجورایی فقط ازش خوشم اومده بود... شاید بخاطر اخلاقش... اینکه خونگرمه و چیزای دیگه.. اما به هیچ عنوان عاشقش نشدم... حتی چند روز بود کاملا فراموشش کرده بودم و درگیر کمک کردن به سپهر بودم...
-خودت بهتر می دونی.... در هر حال... سعی کن خوشبخت بشی...
-تو هم دوست عزیزم.. بای
romangram.com | @romangram_com