#دوست_دخترم_میشی_پارت_93
رو تخت نشستم و شمارشو گرفتم....
-الو.... سلام بی معرفت..
-سلام .. حالا چرا بی معرفت؟؟ خوبه یکم دیر کردم...
-یکم دیر کردی؟؟؟ عجب رویی داریا...10 ساعته منتظرم... پوفف حالا بیخیال بگو چیا شد که دارم میمیرم از فضولی..
- بهار چون تو دوستمی اینارو بهت می گم و ازت می خوام هیچیرو لو ندی.... ببین......
و به این ترتیب همه ی اتفاقارو برای بهار تعریف کردم....
وقتی حرفام تموم شد منتظر موندم تا بهار یه حرفی بزنه.. یا حداقل دادی به سرم بزنه و بگه تو غلط کردی... اما دیدم که از اون طرف صدایی نمیاد...
کاملا مطمئن بودم که چشمای بهار اندازه ی گردو شده ....
-الووو.. بهار اونجایی؟؟؟
-بهیییی
-هان؟؟ یعنی بله... محیا حرفایی که تو الان گفتی.. یعنی.. ای خدا اصلا نمی فهمم.. تو چرا از قبل اینارو به من نگفته بودی...
سرمو با کلافگی تکون دادمو گفتم:
romangram.com | @romangram_com