#دوست_دخترم_میشی_پارت_92
-بیا تو....
درو باز کردم و به داخل رفتم... رو میز کارش نشسته بود و روزنامه می خوند..
-سلام بابا...
وقتی منو دید عینکشو دراورد و از رو صندلی بلند شد...
-سلام محیا... چیزی شده؟؟
تعجب کردم... یعنی از چیزی خبر نداشت... مامان باهاش حرف نزده بود؟؟ اوه نه این که خیلی بد میشه...
-نه... نمی دونم.. راستش.. یعنی اره.. می خواستم باهات در مورد یه چیزی حرف بزنم بابا... نمی دونم مامان در موردش باهات حرف زده یا نه... اما خب خودم هم خواستم بگم...
-اره مامانتم در مورد این موضوع باهام حرف زده... نمی خواد خودتو اذیت کنی.. من مشکلی باهاش ندارم... فقط اگه تو کاری دست از پا خطا کنی من نمی تونم کار برات انجام بدم.... حالا می تونی بری
هعی جوری باهام حرف می زد که انگاری پدرم نبود..
-مرسی ... من همیشه سعی می کنم کارامو به بهترین نحو انجام بدم و امیدوارم که شما هم از من راضی باشین...
و بعد از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفتم... همیشه که میام پیشش باید دلم بگیره.. اخه چرا؟؟؟
مثل همیشه سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و فقط تو دل خودم بریزمشون... رفتم به اتاقم تا به بهار زنگ بزنم.. به من گفته بود وقتی از شرکت در اومدم زنگ بزنم و بگم که چه اتفاقایی افتاده...
romangram.com | @romangram_com