#دوست_دخترم_میشی_پارت_91

-خودت که می دونی تا ساعت 2 شرکت بودم.. بعد اونم رئیس شرکت منو دعوت کرد برای ناهار...

-اخه محیا تو با یه ادم غریبه رفتی برای ناهار؟؟

-خب مامان دیگه نمی تونستم که رد کنم... بعدشم می دونی که رئیس شرکت پسر عمه ی بهاره.. من بهش به عنوان یه دوست کمک می کنم...

-باشه... قانع شدم.. از دست تو..

کلا عادتم بود .. راحت مامانمو قانع می کردم :)

اما بابامو هیچ وقت نمی تونستم اونطوری قانع کنم :|

کنار در ایستاده بودم و استرس داشتم.. ای خدا یعنی میشه قبول کنه...من که فکر نمی کنم.. کلا خیلی ادم سرسختی بود...

حتی بیشتر وقت ها در مقابل حرف های مامان هم مقاومت می کرد و همیشه سعی می کرد حرف حرف خودش باشه...

اگه متوجه شده باشید دارم از بابام میگم... الان مقابل در اتاق کارش بودم و می خواستم باهاش حرف بزنم... چون بابام خبر نداشت که من برای کار به یه شرکت تجاری میرم...

مامان قرار بود قبل من هم باهاش یکم حرف بزنه تا ببینه می تونه قانعش کنه یا نه... حالا نمی دونم صحبت کردن یا نه..

تردیدو کنار گذاشتم و تقه ای به در زدم...

بعد چند لحظه صداش اومد:


romangram.com | @romangram_com